شمارهٔ ۱۱۹

از فیض کاشانی در شوق مهدی - غزلیات

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‏ها می‏کنی ای خاک درت تاج سرم‏
کاش راهی به سر کوی تو می‏داشتمی
تا به سر سوی تو می‏آمدم از هر گذرم‏
نتوان قطع بیابان فراق تو نمود
مگر آگه کنی از رسم و ره این سفرم‏
راه منزلگه خویشم بنما تا پس از این
پیش گیرم ره آن کوی و به سر می‏سپرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم‏
خرم آن روز کزین مرحله بربندم رخت
وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم‏
ای نسیم سحری بندگی ما برسان
گو فراموش مکن وقت دعای سحرم
شاید ای فیض اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید