غزل شمارهٔ ۷۹

از حافظ شیرازی در غزلیات

کُنون که می‌دَمَد از بوستان، نَسْیمِ بِهِشْت
مَن و شَرابِ فَرَح‌بَخْش و یارِ حورسِرِشْت
گِدا چِرا نَزَنَد لافِ سَلْطَنَت، امروز؟
که خِیْمِه، سایِهٔ اَبْر است و بَزْمْگَه، لَبِ کِشْت
چَمَن، حِکایَتِ اُرْدیبِهِشْت می‌گوید
نَه عاقِل است که نِسْیِه، خَرید و نَقْد، بِهِشْت
بِه مِی، عِمارَتِ دِل کُن که این جَهانِ خَراب
بَر آن سَر است که از خاکِ ما بِسازَد خِشْت
وَفا مَجوی ز دُشْمَن که پَرتوی نَدَهَد
چو شَمْعِ صومعه اَفْروزی از چِراغِ کِنِشْت
مَکُن به نامه‌سیاهی، مَلامَتِ مَنِ مَسْت
که آگَه است که تَقْدیر بر سَرَش چه نِوِشْت؟
قَدَم، دَریغ مَدار از جِنازِهٔ «حافِظ»
که گرچه غَرْقِ گُناه است می‌رَوَد به بِهِشْت

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید