شمارهٔ ۱۸

از ابراهیم شاهدی دده در دیوان فارسی - غزلیات

عشقت چو به قصد عقل و جان رفت
دل هم به غلط در آن میان رفت
دل برد گمان که آن دهان نیست
یک ذره بدید و در گمان رفت
جز حسن تو را چو هست آنی
جان و دل ما به قصد آن رفت
ابری شد و درد و غم ببارید
آهم که ز دل بر آسمان رفت
لعلش طلبید و جان به بوسی
جان گشت روانه و روان رفت
چون شاهدی آن لب و دهان دید
جانش به فدای این و آن رفت

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید