بخش بیستم
از مجموعه اشعار عطار نیشابوری در الهی نامه
فهرست اشعار
المقالة العشرون
پسر گفتش که درویشی بسیار بسی باشد که آرد کافری بار بزر چون دین و دنیا میشود راست ز حق هم کیمیا هم زر توان خواست...
جواب پدر
پدر گفتش که چون زر سایه افکند ترا از گوهر و از پایه افکند نیاید دُنیی و دین راست هر دو ز حق میدان که نتوان خواست هر دو...
(۱) حکایت شیخ با ترسا
یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار شبانگاهی برون آمد ببازار که لختی ترّه برچیند ز راهی که گُر سنگیش می بُد گاه گاهی یکی ترسا کُم...
(۲) گفتار بزرگی در شناختن حق
بزرگی گفت از پیرانِ این راه که تا بشناختم حق را، از آنگاه مرا نه امن و نه ناایمنی هست نه با کس دوستی نه دشمنی هست کنون م...
(۳) حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد
زُبَیده بود در هودج نشسته بحج میرفت بر فالی خجسته ز بادی آن سر هودج برافتاد یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد چنان فریاد و شور...
(۴) حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور
شنیدم پادشاهی یک زنی داشت که آن زن شاه را چون دشمنی داشت مگر یک روز آن زن از سر قهر طعامی بُرد شه را کرده پر زهر چو در ر...
(۵) حکایت ایاز و درد چشم او
مگر از چشم زخم چشم اغیار بدرد چشم ایاز آمد گرفتار ز درد چشم چشمش همچو خون شد دو نرگسدانِ چشمش لاله گون شد علی الجمله چو ...
(۶) حکایت جرجیس علیه السلام
سه بار آن کافر اندر آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون تنش شد ذرّه ذرّه چون غُباری ز خاک او برآمد لالهزاری میان این همه ...
(۷) حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام
مگر یک روز میشد یوسف پاک زلیخا را نشسته دید بر خاک شده پوشیده از چشمش جهانی ولی پوشیده چشم خاکدانی به بیماری و درویشی گ...
(۸) حکایت ابرهیم ادهم در بادیه
چنین گفتهست ابرهیم ادهم که میرفتم بحج دلشاد و خرّم چو چشم من بذات العرق افتاد مرقّع پوش دیدم مُرده هفتاد همه ازگوش و ب...