(۱۲) حکایت دیوانه که می‬گریست

از عطار نیشابوری در الهی نامه - بخش دهم

یکی دیوانه بودی بر سر راه
نشسته بر سر خاکستر آنگاه
زمانی اشک چون گوهر فشاندی
زمای نیز خاکستر فشاندی
یکی گفت ای بخاکستر گرفتار
چرا پیوسته می‌گرئی چنین زار
چنین گفت او که پر شورست جانم
چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم
که حق می‌بایدم بی غیر و بی پیچ
ولی حق را نمی‌باید مرا هیچ

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید