بخش هفدهم
از مجموعه اشعار عطار نیشابوری در الهی نامه
فهرست اشعار
المقالة السابع عشر
پسر گفتش بر محبوب و معیوب تو میدانی که ملکت هست مطلوب بزرگان و حکیمان زبردست بایشان قوت میجویند پیوست نه هرگز جمع دیدم...
جواب پدر
پدر گفتش عزیزا چند گوئی ز غفلت ملک فانی چند جوئی چو باقی نیست ملکت جز زمانی مکن در گردنت بار جهانی چو بار خود بتنها بر ن...
(۱) حکایت گوسفندان و قصّاب
چنین گفت آن امیر دردمندان که نیست این بس عجب از گوسفندان که میآرند ایشان را بخواری که تا بُرّند سرهاشان بزاری که بی عقل...
(۲) حکایت باز با مرغ خانگی
ز مرغ خانگی بازی برآشفت بمرغ خانگی آنگه چنین گفت که مَردُم داردت تیمارخانه دمی نگذاردت بی آب و دانه نگه میدارد از اعدات...
(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر میداد
یکی بینندهٔ معروف بودی که ارواحش همه مکشوف بودی دمی گر بر سر گوری رسیدی در آن گور آنچه میرفتی بدیدی بزرگی امتحانی کرد خ...
(۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان
یکی پرسید آن شوریدهجان را که چون میبینی این کار جهان را چنین گفت این جهان پُر غم و رنج به عینه آیدم چون نطعِ شطرنج گهی...
(۵) حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی
یکی پرسید ازان دیوانه ساری که ای دیوانه حق را چیست کاری چنین گفت او که لوح کودکان را اگر دیدی چنان میدان جهان را که گاه...
(۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها
اُسامه گفت سیّد داد فرمان که بوبکر و عمر را پیشِ من خوان چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز پیمبر گفت زهرا را دگر نیز برو بابا ...
(۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست
مگر پیری یکی دختر جوان خواست نیامد کار این با کارِ آن راست بهخود میخواندش بهر بوسه آن پیر نمیآمیخت با او چون مَی و ش...
(۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق
شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق که بس گریانستی بوبکر ورّاق بدو گفتا که ای مرد خدایی بدین زاری چنین گریان چرایی؟ چنین گفت ...