بخش یازدهم

از مجموعه اشعار عطار نیشابوری در الهی نامه

0
دسته‌بندی
15
شعر

فهرست اشعار

المقالة الحادی عشر

پسر گفتش اگر در جاه باشم چرا آشفته و گمراه باشم چو من در اعتدالی جاه جویم مکن منعم اگر این راه جویم اگر اندک بود در جاه ...

1

جواب پدر

پدر گفتش چه گر اندک بوَد جاه کزان اندک بسی مانی تو در چاه دگر ره گر بطاعت بنگری باز ترا حالی حجابی افتد آغاز چو از طاعت ...

2

(۱) حکایت آن مرد که در بادیه تجرید می‬کرد

بزرگی بود از اصحاب توحید که شد در بادیه عمری بتجرید نه با خود دلو و ابریق و رسن داشت نه آب و زادِ ره با خویشتن داشت بآخر...

3

(۲) حکایت آن دیوانه که تابوتی دید

یکی تابوت می‌بردند بر دست بدید از دور آن دیوانهٔ مست یکی را گفت این مرده که بودست که ناگه شیرِ مرگش در ربودست بدو گفتند ...

4

(۳) حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد

چنین گفته‌ست با یاران پیمبر که آن طفلی که می‌زاید زمادر چو بر روی زمین افکنده گردد بغایت عاجز و گرینده گردد ولی چون روشن...

5

(۴) حکایت حسن و حسین رضی الله عنهما

حسن می‌شد حسینش بود همبر بجیحون چون رسیدند آن دو سرور حسن چون بنگریست او را نمی‌یافت گهی از پس گهی از پیش بشتافت بآخر زا...

6

(۵) حکایت شبلی با سائل رحمه الله

مگر شبلی به‌مجلس بود یک روز یکی پرسید ازو کای عالم‌افروز بگو تا کیست عارف‌؟ گفت آنست که گر در پیش او هر دو جهان است به ی...

7

(۶) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه

مگر روزی ایاز سیم اندام چو جانها سوخت تنها شد بحمّام رفیقی گفت با محمود پیروز که محبوبت بحمّامست امروز چو شه را این سخن ...

8

(۷) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

بکاری بایزید عالم افروز بصرّافان گذر می‌کرد یک روز یکی قلاش را در پیش ره دید ز سر تا پای او غرق گنه دید چنان می‌زد کسی ح...

9

(۸) حکایت عبدالله مبارک با غلام

مگر ابن المبارک بامدادی بره می‌رفت برفی بود و بادی غلامی دید یک پیراهن او را که می‌لرزید از سرما تن او را بدو گفتا چرا ب...

10
1/2