بخش ششم
از مجموعه اشعار عطار نیشابوری در الهی نامه
فهرست اشعار
المقالة السادسة
پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر مینگیرند که گامی بی ریا برمینگیرند چو هست این ...
جواب پدر
پدر گفتش که ای مغرور مانده ز اسرا رحقیقت دور مانده مکن امروز ضایع زندگانی چو میدانی که تو فردا نمانی ببابل میروی ای مرد...
(۱) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد
شنیدم من که عزرائیل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیش...
(۲) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد
جوانی داشت دیرینه رفیقی رسیدش زخم سنگ منجنیقی میان خاک و خون آغشته میگشت رسیده جان بلب سرگشته میگشت دمی دو مانده بود ا...
(۳) حکایت دیوانه به شهر مصر
بشهر مصر در شوریدهٔای بود که در عین الیقینش دیدهای بود چنین گفت او که هر شوریدهٔ راه که میرد از غم معشوق ناگاه عجب نیس...
(۴) حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان
بگرگان پادشاهی پیش بین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود چو بودش لطفِ طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی بخدمت زبان در مد...
(۵) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار
چو ببریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود پس او گفت آنک...
(۶) حکایت غلبهٔ عشق لیلی بر مجنون
چو مجنون درگه لیلی بدیدی نبودی تاب آنش میدویدی شدی چون زعفران آن رنگ رویش سنان گشتی ز سر تا پای مویش فتادی بر همه اعضاش...
(۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر
یکی زیبا پسر مهروی بودهست که مشک از موی او یک موی بودهست سر زلفش که دالی داشت در سر نبود آن دال جز دالُّ عَلَی الشّر ب...
(۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله
مگر پوشیده چشمی بود در راه که بگشاده زبان میگفت الله چو نام حقّ ازو بشنود نوری به پیش او دوید از ناصبوری بدو گفتا تو او...