باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد

از مجموعه اشعار عطار نیشابوری در مختارنامه

0
دسته‌بندی
112
شعر

فهرست اشعار

شمارهٔ ۱

بس آب که بگذشته ز سر از تو مراست بس آتش و خون که در جگر از تو مراست در عشق تو یکتا صفتم لیک چو شمع در هر تویی سوز دگر از...

1

شمارهٔ ۲

با عشق تو جان خویش در خواهم باخت با گریه بهم خون جگر خواهم باخت گر میگریم چو شمع زیبنده مراست کز هر اشکی سری دگر خواهم ب...

2

شمارهٔ ۳

ای در سر ذرّه ذرّه سودا از تو چون ذرّه هزار بی سر و پا از تو مردی باید چو شمع دل پُر آتش وآنگاه چو شمع پای بر جا ازتو...

3

شمارهٔ ۴

تا چند ز سودای تو در سوز و گداز چون شمع آرم به روز شبهای دراز تا کی ز تو بازمانم ای شمع طراز مانندهٔ طفل تشنه از پستان ب...

4

شمارهٔ ۵

خونی که ز تو درجگرم میگردد میجوشد و گردِ نظرم میگردد چون شمع هزار اشک سرگردانی بر رخ ریزم که بر سرم میگردد...

5

شمارهٔ ۶

جان پیش رخت نثار خواهم آورد دل در غمت استوار خواهم آورد چون شمع سری هزار خواهم آورد پیشت همه در کنار خواهم آورد...

6

شمارهٔ ۷

گه عشق توام چو شمع گرینده کند گه چون صبحم با لب پُر خنده کند چون صبح اگرم زنده کنی زنده شوم گردن زدنم پیش رخت زنده کند...

7

شمارهٔ ۸

در عشق تو از نفع و ضرر نندیشم چون شمع ز سوزِ پا و سر نندیشم چون هیچ دگر نیست مرا جز غم تو تا هست غمت چیزِ دگر نندیشم...

8

شمارهٔ ۹

جان روی دل افروزِ تُرا باید داشت دل ناوک دلدوزِ تُرا باید داشت چون شمعم اگر هزار سر خواهد بود آن چندان سرسوزِ تُرا باید ...

9

شمارهٔ ۱۰

دل شمع تو شد به یک نفس مرده شود ور زنده شود جان به لب آورده شود اشکی که ز سوز میفشانم چون شمع باز از دم سرد بر رخ افسرده...

10
1/12