باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

از مجموعه اشعار عطار نیشابوری در مختارنامه

0
دسته‌بندی
101
شعر

فهرست اشعار

شمارهٔ ۱

شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش است وامشب تنم از گریه به روز خویش است گر میگریم به زاری زار رواست تا غسل کنم که کشتنم در پی...

1

شمارهٔ ۲

شمع آمد و گفت: موسی جمع منم اینک بنگر چو طشت آتش لگنم همچون موسی ز مادر افتاده جدا وانگاه بمانده آتشی در دهنم...

2

شمارهٔ ۳

شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهام کز کشتن و سوختن به جان آمدهام آتش به زبان از آن برآرم هر شب کز آتشِ تیزتر زبان آمدهام...

3

شمارهٔ ۴

شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزد وز جان تن ناتوانِ من میسوزد سوگند همی خورم به جان و سرِ خویش وز سوگندم زبانِ من میسوزد...

4

شمارهٔ ۵

شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مرا کز آتش و از چشم پرآب است مرا سررشتهٔ من به دست آتش دادند جان در غم و دل در تب و تاب ا...

5

شمارهٔ ۶

شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بود جان بر سرِ من آتشِ سوزنده بود شاید که مرا دیدهٔ گرینده بود تا ازچه ز سرْ بریدنم خنده بود...

6

شمارهٔ ۷

شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است باکشتن روزم این همه سوز شب است زین آتش تیز در عجب ماندهام تا اشک چگونه مینسوزد عجب اس...

7

شمارهٔ ۸

شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویش سر میبینم فکنده در مفرشِ خویش هرچند که در مشمّعم پیچیده هم غرقه شوم در آب از آتشِ خویش...

8

شمارهٔ ۹

شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهم وز آتش سوزنده تن آسان نرهم از هستی خویش ماندهام در آتش تا نکشندم ز آتش سوزان نرهم...

9

شمارهٔ ۱۰

شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بود بود ای عجب از آتش سرگشته که بود با آتش سرکشم اگر بودی تاب بازم نشدی ز تاب این رشته که ب...

10
1/11