درتعصب گوید
از مجموعه اشعار عطار نیشابوری در منطقالطیر
فهرست اشعار
در تعصب گوید
ای گرفتار تعصب مانده دایما در بغض و در حب مانده گر تو لاف از عقل و از لب میزنی پس چرا دم در تعصب میزنی در خلافت میل نی...
حکایت عمر که میخواست خلافت را بفروشد
چون عمر پیش اویس آمد به جوش گفت افکندم خلافت در فروش این خلافت گر خریداری بود میفروشم گر به دیناری بود چون اویس این حرف...
حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن
چونک آن بدبخت آخر از قضا ناگهان آن زخم زد بر مرتضا مرتضی را شربتی کردند راست مرتضا گفتا که خونریزم کجاست شربت او را ده ن...
حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه
مصطفا جایی فرود آمد به راه گفت آب آرند لشگر را ز چاه رفت مردی بازآمد پر شتاب گفت پر خونست چاه و نیست آب گفت پنداری ز درد...
حکایت چوب خوردن بلال
خورد بر یک جایگه روزی بلال بر تن باریک صد چوب و دوال خون روان شد زو ز چوب بیعدد هم چنان میگفت احد میگفت احد گر شود در...
حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترش
گر علی بود و اگر صدیق بود جان هر یک غرقهٔ تحقیق بود چون بسوی غار میشد مصطفا خفت آن شب بر فراشش مرتضا کرد جان خویشتن حید...
سخنی از رابعه
زو یکی پرسید کای صاحب قبول تو چه میگویی ز یاران رسول گفت من از حق نمیآیم به سر کی توانم داد از یاران خبر گرنه در حق جا...
درخواست پیغمبر (ص) از پروردگار که کار امتش را به او سپارد
سید عالم بخواست از کردگار گفت کار امتم با من گذار تا نیابد اطلاعی هیچکس بر گناه امت من یک نفس حق تعالی گفتش ای صدر کبار...