شمارهٔ ۱۴۰

از فیض کاشانی در شوق مهدی - غزلیات

کتبت قصّة شوقی و مدمعی باکی
بیا که بی‌تو به جان آمدم ز غمناکی‏
زمانه را نتوان دید بی‌امام زمان
فکیف حالک یا دهر! ایّ مولاکی‏
ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی
که را رسد که کند عیب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
کسی چگونه ز وصف تو دم تواند زد
که سرّ صنع خدایی ورای ادراکی‏
همیشه در نظری گرچه دوری از بر ما
ز وصل هجر تو هم شاکریم و هم شاکی
رسوم شرع به تدریج از میان برداشت
فقیه جاهل و کاهل ز جهل بی‌‏باکی‏
به قدر آنچه توانیم فیض می‏‌گوییم
که زاد رهروان چستی است و چالاکی‏

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید