شمارهٔ ۱۴۱

از فیض کاشانی در شوق مهدی - غزلیات

بسی شوق تو در دل هست و می‌‏دانم که می‌‏دانی
که هم نادیده می‏‌بینی و هم ننوشته می‏‌خوانی
نداند قدر تو سنّی که از اوهام بیرونی
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
ملک در سجده آدم زمین بوسید و نیت کرد
که در حسن تو چیزی یافت پیش از طور انسانی
بسی سرگشته‏‌اند این فرقهٔ حق در فراق تو
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی‏
ز حق امّید می‌‏دارم که بردارد حجاب از راه
دری از غیب بگشاید برون آیم ز حیرانی
ز یمن مقدمش معمور گردد سر به سر عالم
نماند هیچ جا ویران مگر اقلیم ویرانی
نماند یک دل خسته نماند یک در بسته
مخور اندوه و شادی کن گره بگشا ز پیشانی
شب هجرانش آخر روز وصلی در عقب دارد
بکن ای فیض دشواری به یاد عهد آسانی

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید