شمارهٔ ۱۰۰

از جامی در دیوان اشعار - فاتحة الشباب - غزلیات

گر آن بی وفا عهد یاری شکست
خدا یار او باد هر جا که هست
نه زین شهر بار سفر بست و رفت
که از کوی مهر و وفا رخت بست
میفشان سرشک از مژه دمبدم
که شد خانه تن ازین سیل پست
مزن بر دلم زخم و مرهم بنه
که پیوند نتوان چو شیشه شکست
مکن غمزه تعلیم چشمان شوخ
مده تیغ در دست هندوی مست
ز نوشین لبت سبزه خط دمید
خضر بر لب آب حیوان نشست
مبین لعل میگونش ای پارسا
که جامی ازان جام شد می پرست

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید