شمارهٔ ۴۶۶

از جامی در دیوان اشعار - فاتحة الشباب - غزلیات

آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز
خندید باغ و چشم من از گریه تر هنوز
شاخ شکوفه از خطر دی برست لیک
باشد ز آه سرد منش صد خطر هنوز
آمد درخت گل به بر اما چه فایده
چون آن نهال تازه نیامد به بر هنوز
از سرو و گل چه سود خبر گفتنم که من
زان سرو گلعذار ندارم خبر هنوز
با باد بوی کیست چو آن نورسیده گل
دامن کشان نکرده به بستان گذر هنوز
مگشا نظر به لاله و نرگس که غایب است
چشم و چراغ مردم صاحبنظر هنوز
خلقی به عیش خنده زنان در چمن چو گل
جامی چو لاله غرقه به خون جگر هنوز

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید