شمارهٔ ۶۱۲

از جامی در دیوان اشعار - فاتحة الشباب - غزلیات

ای بی تو چو غنچه خون درونم
بنگر به سرشک لاله گونم
زارم مکش این چنین خدا را
هر چند که یافتی زبونم
زنجیرکشان خیال زلفت
انداخت به ورطه جنونم
آنی ست تو را به خوبرویی
آن گشت به عشق رهنمونم
هر لحظه چه پرسیم که چونی
هم خود بنگر ببین که چونم
یا لب بگشا بپرس حالم
یا تیغ بکش بریز خونم
هر شب من و آه و ناله جامی
این ست نوای ارغنونم

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید