شمارهٔ ۳۴

از جامی در دیوان اشعار - واسطة العقد - غزلیات

ای خاک ته کفش تو کحل بصر ما
کفشی که زنی بر سر ما تاج سرما
می کن به خبر پرسی ما رنجه لب خویش
زان پیش که پرسی و نیابی خبر ما
پیش از حرم کعبه به کوی تو رسیدیم
کوتاه شد المنة لله سفرما
سیل مژه از کوی تو خون دل ما شست
آنجا نپسندید که ماند اثر ما
دامن همه پر داغ بود خرقه ما را
زان خون که چکیده ست ز داغ جگر ما
زاشک و رخ ما در ره خود پای کشی باز
پیش تو کم از خاک بود سیم و زر ما
ریزیم به پای تو در نظم چو جامی
آویزه گوش تو نشاید گهر ما

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید