لیلی و مجنون

از مجموعه اشعار جامی در هفت اورنگ

0
دسته‌بندی
58
شعر

فهرست اشعار

بخش ۱ - آغاز

ای خاک تو تاج سربلندان مجنون تو عقل هوشمندان محجوب تو را نهار لیلی مکشوف تو را سها سهیلی خورشید ز توست روشنی گیر بی روشن...

1

بخش ۲ - دست فکرت در سلسله ممکنات زدن و به ذروه توحید واجب برآمدن

هر جا به اثر نظر گمارند زان پی به در مؤثر آرند ننهند ز زشته بر خرد بند گیرند به رشته ریس پیوند در خط چو قلم فرو نمانند ز...

2

بخش ۳ - نخل خامه رطب بار پیراستن و نخلستان نعت خواجه ابرار به آن آراستن علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات

ای صدرنشین تخت کونین تخم و ثمر درخت کونین ای اول فکر و آخر کار ای قبله هفت و زبده چار چون روی بدین دیار کردی وین هفت شتر...

3

بخش ۴ - پایه معراج سخن را از قمه عرش گذرانیدن و به اول درجه از درجات معارج قدر او صلی الله علیه و سلم رسانیدن

ای اشهب شبرو تو از نور از ظلمت جسم پیکرش دور از زرده مهر گرمروتر وز خنگ سپهر تیزدو تر بر هر چه فکنده نور دیده با نور به ...

4

بخش ۵ - در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان

چون صبح ازل ز عشق دم زد عشق آتش شوق در قلم زد از لوح عدم قلم سرافراشت صد نقش بدیع پیکر انگاشت هستند افلاک زاده عشق ارکان...

5

بخش ۶ - در سبب نظم این کتاب و باعث ترتیب این خطاب

از هر چه سخنوران بدانند وز لوح سخنوری بخوانند مقبول ترین فسانه عشق است مطبوع ترین ترانه عشق است زین راز چو پرده باز کردم...

6

بخش ۷ - در ذکر بعضی رفتگان از دایره مال و سال و دعای بعضی مرکزنشینان نقطه حال

ای ساقی جان فداک روحی پر کن قدح از می صبوحی زان می که بر اهل دل مباح است روشن کن غره صباح است تا حاضر صبحدم نشینیم در پر...

7

بخش ۸ - آغاز سلسله جنبانی داستان عشق لیلی و مجنون که آن سر دفتر پردگیان حجله جمال و عفت بود و این سر حلقه زنجیریان عشق و محبت

تاریخ نویس عشقبازان شیرین رقم سخن طرازان از سرور عاشقان چو دم زد بر لوح بیان چنین رقم زد کز عامریان بلند قدری بر صدر شرف...

8

بخش ۹ - داستان مایل شدن مجنون به یکی از خوبان قبایل و محبوبان شیرین شمایل و از غیرت التفات وی با دیگری دل از وی برداشتن و هر دو را به هم بگذاشتن

آن را که به عشق گل سرشتند وین حرف به لوح دل نوشتند شسته نشود ز لوحش این حرف ور عمر کند به شست و شو صرف هر لحظه کند به یا...

9

بخش ۱۰ - گرم شدن مجنون از سماع آوازه لیلی و آهنگ مقام او کردن و چون شکاریان سرگشته به پای خود روی به دام آوردن

برگشت چو قیس غم رسیده زان شمع قبیله دل رمیده بهر شب خود چراغ می‌جست وز لاله‌رخان سراغ می‌جست هر زنده که آمدی ز هر حی گشت...

10
1/6