شمارهٔ ۲۱

از سعدی شیرازی در دیوان اشعار - ملحقات و مفردات

بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم
که می‌رود ز غمت بر زبان پریشانم
تو فارغ از من و من در غم تو (سرگردان)
بیا ببین که ز غم بر چه سان پریشانم
نه روی با تو نشستن نه رای (دل کندن)
من شکسته دل اندر میان پریشانم
نمی‌توان که به دست آورم کلاله تو
چو سنبل تو شب و روز از آن پریشانم
به هیچ نوع دل و دیده‌ام ز (من نبود)
ازان همیشه من از دستشان پریشانم
ز دست دیده ودل هیچ کس پریش نگشت
ازین بتر که من اندر جهان پریشانم
چگونه جمع شود خاطرم که (می‌آیی)
ز دست جور تو نامهربان پریشانم
ز عطر مجمر وصفت نیافتم بویی
ازان ز آتش دل چون دخان پریشانم
دلم به وعدهٔ وصل ار چه خوش کند سعدی
چو در فراق بوم همچنان پریشانم

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید