باب پنجم در عشق و جوانی

از مجموعه اشعار سعدی شیرازی در گلستان

0
دسته‌بندی
21
شعر

فهرست اشعار

حکایت شمارهٔ ۱

حسن میْمندی را گفتند: «سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب‌جمال دارد که هر یکی بدیعِ جهانی‌اند. چگونه افتاده است که با هیچ یک ا...

1

حکایت شمارهٔ ۲

گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادر الحُسن بود و با وی به سبیلِ مودّت و دیانت نظری داشت. با یکی از دوستان گفت: «دریغ این بنده...

2

حکایت شمارهٔ ۳

پارسایی را دیدم به محبّتِ شخصی گرفتار، نه طاقتِ صبر و نه یارایِ گفتار. چندان که ملامت دیدی و غَرامت کشیدی، ترکِ تَصابی ن...

3

حکایت شمارهٔ ۴

یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ‌ هلاک. نه لقمه‌ای که مصوّر شدی که به کام...

4

حکایت شمارهٔ ۵

یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به ...

5

حکایت شمارهٔ ۶

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد. سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو ب...

6

حکایت شمارهٔ ۷

یکی، دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟ گفت: مشتاقی به که ملولی. دیر آمدى، اى نگار سرمست زودت ند...

7

حکایت شمارهٔ ۸

یاد دارم در ایّامِ پیشین که من و دوستی، چون دو بادام‌مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتّفاقِ مَغِیْب افتاد. پس از مدتی ک...

8

حکایت شمارهٔ ۹

دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر مَلا افتاده. جورِ فراوان بردی و تحمّل بی‌کران کردی. باری به لطافتش گفتم: دان...

9

حکایت شمارهٔ ۱۰

در عُنْفُوانِ جوانی چنان که افتد و دانی، با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکمِ آن که حَلقی داشت طَیِّبُ الْاَدا وَ خَلقی ...

10
1/3